تبليغاتX
! نوشته هایی از جنس ابر
! نوشته هایی از جنس ابر
... نوشته هایی که مثل ابر ساده ستُ و سپید ؛ گاهی پُرِ بغض وگاهی پر از امید
تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | نویسنده : مرد ابری
مادر،

وقتی دستان کوچکم را درون دستان پر مهرت می فشردی،
وقتی عاشقانه، احساس زیبای در آغوش کشیدنت را می چشیدم،
دیگر چه می خواستم جز همین ها ؟
چه می خواستم جز تصویر لبخندهای دلچسبت را، جز بی تابی های لحظه ی دیر رسیدنم را..
اما تو، لحظه ها که نه، روزهاست در انتظارت مانده ام
و تو نمی آیی..
خاطراتت را بوسه میزنم تا شاید مرحمی بر زخم ابدی دلتنگی هایم باشد.




تاريخ : سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | نویسنده : مرد ابری
امروز صدای خنده کودکی به جمع زمینیان اضافه شد، و من امروز به مناسبت تولدم برایش شاخه گلی گرفتم :)
 تولدم



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | نویسنده : مرد ابری
" تو روشن میکنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه میری
بگیر دستامو محکم تا نیافتم
زمین می لرزه وقتی راه میری

دلم با خنده تو گرم میشه
تو روزایی که دنیا سرد باشه
تو رو حس میکنم می فهمم اینو
یه زن میتونه گاهی مــــرد باشه "


فرزاد فرزین




تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | نویسنده : مرد ابری
دخترک می بیند،

پسرک را ،دست چسبیده به شیشه اتاقش؛

ماه را می بوید

دخترک می خواند،

من؛ پر از نوازش باران ها...

من؛ نیلی تر از آبی آسمان ها...

پسرک می داند،

روشنی ماه؛ از برق چشمان اوست

سیاهی شب؛ مدیون گیسوان اوست

آسمان می خندد،

به سپیدی قلبانی کوچک...

و من در اندیشه آنم،

که باز ؛ این منم، تهی تر از همیشه...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 | نویسنده : مرد ابری
15 !
به این تعداد عجیب درخت بر تن عریان زمینی پر از رازها پیوند زدیم
چقدر خوب (؟!)
لیکن یاد خستگی های پدر تن ویرانم را رنجورتر کرد...

تاريخ : پنجشنبه دوم مهر 1388 | نویسنده : مرد ابری

من نمی دانم که چرا
مردمان شهرم
با موسیقی باد می لرزند
با غرش آسمان می ترسند
از خیسی باران گریزانند
و به شب می گویند سیاه
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
زیر باران
زره چتر به سر میگیرند !
و آرامش شبنم و برگ چمن را
زیر پا می اندازند
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
می دوند این سو آن سو
و نمی بینند زیبایی پر های کبوتر را
و چرا با احساس
این چنین می جنگند ؟                 
وتب و تابی ، آنی
 نمی پرسند چرا ؟
معبود کجاست ؟
من نمی دانم که چرا
مردمان شهرم
دیگر در طاقچه های دلشان
شمعدانی نیست

 پ.ن:پاییز 88 . بخش اول مردمان شهرم



تاريخ : دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | نویسنده : مرد ابری
و تو پرواز کردی؛ زمین قفس تنهایی من بود
تو رفتی و زلالی چشمانم رفت
تو رفتی و زیبایی رخسارم رفت
تو رفتی و هیچ نماند...
و این من مانده با حسرت لمس زبری دستانت
و این من مانده با رویای نگاه چشمانت
و این من مانده با درد ،
مانده با زخم های سوزناک؛
شب های ترسناک...
بر قلبم عشق اهورایی و جاودانه ات را داغ کردی، تا مبادا، قلب تپنده عاشقت در هیاهو های مردمان کره سنگی ، گم شود
و نمی دانستی؛ این قلب تپش هایش ؛ تمامیت وجودش ؛ برای تو بود...


تاريخ : یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 | نویسنده : مرد ابری
پدرم،

قبله ام ؛

سبب زندگي من ، سبب تپيدن هايم ، همه جان و تنم؛

رفت...

رفت تا بام ملکوت...

و تن من، اين جسد پوچ من ؛

ماه هاست که مرده است ، تا باور نکند رفتن دستان اهورايي و نوازش گر فرشته سپیدش را.



تاريخ : جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | نویسنده : مرد ابری

بوی باران و عطر کاهگل همه جا را پر کرده است...

دخترک تکیه اش را به تیر چوبی ترک خورده ایوان داده ،

و نگاهش را به ابرهای پر درد آسمان لاجوردی ، گره زده است...

نگاه اوست؛ که می خواهد دلتنگی معصومانه اش را با آسمان تقسیم کند...



عکس

دانلود